تبليغاتX
فقط به خاطر تو می نویسم

آسمان آبی

آسمان آبی است مگر شک داری؟

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد,بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد,

بگذار آسمان بر سرم آوار شود,بگذار روزگار باز هم با من دشمنی کند,

آرزوهایم را به باد خزان بسپرد,دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند...

ولی باز اوست که شکست خورده,من سهمم را از دنیا خواهم گرفت.

می گویند:"خواستن توانستن است"...

میگویند:"تنها کسی که نمی تواند نا امید است".

اما من خواسته ام و نتوانسته ام,مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند؟

نخواهد برخیزد و بایستد؟

همه این نتوانستن های قدرتمند ناامیدی در پی دارد ولی من نا امید نیستم,

باز هم می گویم:"من از سلاله ی درختانم تنفس هوای مانده ملولم می کند...پرنده ای که مرده بود

به من پند داد"پرواز را به خاطر بسپار."

من از سلاله ی درختانم و درختان ایستاده می میرند,

من به میدان زندگی پشت نمی کنم,هرگز!!!

من سهمم را از زندگی خواهم گرفت,من می خواهم معجزه کنم,مگر نه اینکه خداوند معجزه را

به دستان برگزیدگانش جاری می سازد؟و مگر نه اینکه او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر؟

پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم...

 

حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرابه زانو درآورد,

نخواهم گذاشت عجزم را ببیند...

پاهایم را تا زانو قطع می کنم,تا باز هم ایستاده باشم.

...معجزه یعنی من یعنی تو دوست همباورم,معجزه خواهیم کرد شک نکن!

آسمان آبی آبیست,مگرشک داری؟

زندگی سهم کمی نیست,مگر شک داری؟

در رگ زنده ی این هستی خواب آلود

باور معجزه جاریست,مگر شک داری


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 19:43 موضوع | لینک ثابت


عاشقی بس زيباست....

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای

دلپذيرآن را در قلب خود حس کند.

مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای

و آهی از دل نکشيده ای؟؟

به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟

چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟

عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که

قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست.

دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد بخشش را در تپش قلب او شنيد..

عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست.....

و عاشقی بس زيباست

                                        


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


لحظه با تو بودن

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

 
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

 
بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

 
تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

 
بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

 
وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

 
وعاشقانه تو را می ستایم

     


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 19:31 موضوع | لینک ثابت


بازیگر جواهری در قصر ( شین بی )

--------------------------------------------------------


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 13:27 موضوع | لینک ثابت


خیلی سخته....!!!

              

خیلی سخته که آدم خیلی زود عاشق بشه و بعد مجبورش کنند خیلی زود عشقشو

فراموش کنه...

خیلی سخته که یه نفرو ازش خوشت بیاد آروم آروم عاشقش بشی اونم بهت بگه

عاشقتم اما چند روز بعد بیاد بگه من سرد شدم نمیتونم عاشق بشم...

خیلی سخته که اونی دیوونش بودی بعد از یه بحث کوچیک بهت بگه:تو بچه ای

یه بچه حتی ارزش فکر کردنم نداره...

خیلی سخته کسی که همیشه توی کارات همدمت بوده تورو از بودن با عشقت

منع کنه و بگه : من نمیذارم باهاش بمونی...

خیلی سخته که مجبور باشی واسه همیشه فراموشش کنی...

خیلی سخته به خدا خیلی سخته

                 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت


با یادت شادم!!!!


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 0:1 موضوع | لینک ثابت


خیلی دوست دارم

خیلی دوست دارم

 

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

تو هست هم نفسم !

ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر

دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...

اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو

عشق برای من پاک و مقدس است ......

بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !

تو هامن معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان

چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به

قلبم نیروی عشق را می دهی !

با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !

اگر تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت

شبنم روی گل ها دوستت دارم ...

ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی

خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم...

ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان

تاریک قلبم دوستت دارم...

ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این

دنیای عاشقی دربه در کردی ، باور کن بی تو میمیرم !

مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این

چشمهای بی گناهم روانه شود ، نگذار دوباره این

قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند ، نگذار دوباره

مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم

با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام !

ای که تو مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من

محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام

آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی  ، زندگی ام رنگ

سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو

ستاره باران شد  و دروازه سوخته قلبم گلباران شود...

آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی

باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد ...

عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی

دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست

تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم

زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...

 


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


شادروان مهستی !!!!!!!!

 در گذشت شادروان مهستی را به دوستداران آن مرحومه تسلیت

     می گویم

     


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت


زندگی !!!!!!!

   

 

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني.
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده .

دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه.
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري اوني باش که دلت مي خواد باشي چون تو فقط يه بار زندگي مي کني.
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري.
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه.
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره.

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 17:21 موضوع | لینک ثابت


از عشق سخن بايد گفت !!!!!

 

 

"از عشق سخن بايد گفت، هميشه از عشق سخن بايد گفت ...

 

 اما گفتن از عشق سخت است، عشق مقوله اي نيست که در بستر محدود دنياي سه بعدي بگنجد. چگونه مي توان بي نهايت را در کلمات، نهايت بخشيد؟ از بيان عشق، اوج آن، بالا و پايين آن، شرح آن، توصيف آن، سراييدن آن، از هر گونه بيان "عشق" عاجزم و هر گاه که تلاشي براي به زنجيرکلام کشاندن عشق نمودم، چشمان، اوج عجز روحم را دريافت و "اشک"، اين گنجينه هميشگي عشق را به ياري زبان رساند... شايد هم براي اينکه زبان را به سکوت وادارد تا طهارت عشق را با کلام آلوده نکند. کمترين کلمه عشق را اشک بيان مي کند؛ چه، تنها شاهراه قلب به خارج چشم است (مگر جز اين است که بزرگترين جرقه هاي عشق در "نگاه" معنا پيدا مي کند؟) و تنها نهانگاه عشق قلب است، عميق ترين بطن قلب که هيچ احساس و کششي جز عشق در آن جاي ندارد...
...و باز چه بيهوده کوشيدم که عشق را به اسارت کلام دربياورم، در حاليکه عشق رهاتر از چنين اسارتي است.
6 سال عشق را در تک تک سلول هاي روح احساس کردن، آن را به يک عمر تبديل کرده است؛ مي توان گفت کيميايش جوهر وجودم را دگرگون کرده است که ذره اي 6 سال نيست، بل تمام عمر من است، تمام هستي من است و بزرگترين سرمايه وجودم "عشق" است، عاشق بودن و معشوق بودن. چه رحمتي بالاتر از اين تاکنون بر وجودم ساري گشته است؟ و چه شيرين رحمانيتش گره خوردگي عشق را در سمبل ظاهري دنيا، به لحاظ بعد زمان در سالروز اولين قدمهايم در دنيا قرار داد تا هميشه يادآورم باشد که خلقتم جز براي عشق نيست و معناي خلقتم بدون عشق باطل است. شايد در اذهان اغراق باشد، اما در وجودم جز اين اعتقاد، سوخته و خبط است، چه، در پس اين ظاهر، باطني است با عمق بينهايت.

 


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 10:8 موضوع | لینک ثابت


پیام!!!!!!

به نام خدا

 

وقتي بزرگ مي شوي ديگر .. خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه

 

 آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي.. خجالت مي كشي دلت شور بزند براي

 

جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم

 

_همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند وقتي

 

بزرگ مي شوي ديگر .. نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد

 

                 پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

 

هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند

 

حالا مدتهاست كه ديگه از خودم خبري ندارم و نمي تونم از خودم حرف بزنم ...

 

صدام توي اين همه سكوت گم شده و فراموش شدم

اما انگاري تو فراموشم نكرده اي و مي خواي منو ببري توي يه بازي

اميدوارم که پايانش خوب باشد..

 

روزهاي دفتر مشق را خط به خط مرور مي کنم

و با مداد رنگي زير غلط هايم خط ميکشم...آبي...قرمز...سبز...زرد...

مداد رنگي هايم تا انتهاي تراشيده شدن پا به پاي غلط هاي من صبوري مي کنند

اما ما يکديگر را با يک اشتباه از دفتر زندگي پاک مي کنيم.

من که مي خواهم پاک کن هايم را در دورهاي ناپيدا گم کنم. تو با پاک کن هايت چه کردي؟

 

 

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات؟

 

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات؟

 

شب که مياد يواش يواش با چشمک ستاره هاش...

 

 

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟...

 

تو که نگفتي دوسم داري...

 

اجازه هست بياي پيشم يکم بگم دوست دارم؟...

 

بارون بشم دل ببارم بريم باهم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي کسي

 Ghorban Shoma Mohamad


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


چگونه فراموشت كنم

    

چگونه فراموشت كنم  

 

چگونه فراموشت كنم تو را ، از خرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي.

عاشقي بي قرار و ياري با وفا براي خويش ساختي.

آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي.

و براي اشكهاي او شا نه هايت را ارزاني داشتي.

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.

چگونه فراموشت كنم تو را ، كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم.

و طپش قلبت را حس مي كردم ، و به جستجوي يافتنت به در گاه پروردگارم دعا مي كردم ، كه خدايا پس كي او را خواهم يافت.

چگونه فراموشت كنم تو را ،

كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم.

برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند.

دستم را به تو مي دهم ، قلبم را به تو مي دهم ، فكرم را نيز به تو مي دهم . بازوانم را به تو مي بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شاخه هايم كه نپرس . ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند.

چگونه فراموشت كنم تو را ،

كه قلم سبزم را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد . پيشترها سبز را نمي شناختم ، بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد كه با ياد تو هميشه سبز بنويسم . دلت را به من بده ، فكرت را به من بده ، سرت را روي شانه هايم بگذار.

و بگذار عطر كلماتت را ميان هم قسمت كنيم .....

 


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


!!!!!!!!!!

         

                                                به نام خدا

توي اين دنياي نامرد  يه دختر نابينا بود 

           که يه دوست پسر داشت 

   دختره دوست پسرشو خيلي دوست داشت

 بهش ميگفت: اگه من دوتا چشم داشتم

 واسه هميشه با هات مي موندم

  يه روز يکي پيدا شد چشما شو داد به دختره

  دختره وقتي تونست دوست پسر شو ببينه

  ديد اونم نابيناست                                     

به پسره گفت: ديگه نمي خوامت

از پيشم برو 

 پسره وقتي داشت مي رفت يه لبخند تلخي زد

و با اشک به دختره

مي گفت: مواظب چشماي من باش

           


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت


جک!!!!!!!

                                     

به نام خدا

 

یادتون باشه اینا جک هستن به کسی بر نخوره و ناراحت نشه جک فقط جکه

 

اصفهانيه داشته نوار روضه گوش ميداده ميزنه آخر نوار ببينه شام ميدن يا نه

-------------------------------------------------------------

غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي

-------------------------------------------------------------

پسره ، دختر محلشون را نشون ميکنه ، رفيقاش ميان با سنگ ميزنن

-------------------------------------------------------------

تُو قلبمي ، تُو خونمي ، تُو تموم وجودمي ........ رفتم دکتر ، ميگن انگل داري

-------------------------------------------------------------

به دختره مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم

-------------------------------------------------------------

دو تا دانمارکي با هم همسايه بودن ... هر سي ثانيه برق يکيشون مي رفت ... تحقيق مي کنن مي بينن از چراغ راهنمايي برق ميدزديدن

-------------------------------------------------------------

به عضنفر ميگن از قفل فرمونت راضي هستي ميگه آره فقط سر پيچ اذيت مي کنه!

-------------------------------------------------------------

ديگه از چشم افتادي . مي فهمي؟ ..............صاف افتادي تو قلبم

-------------------------------------------------------------

شيرفرهاد ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائي ميگه: نون تا اينجا بيشتر نمي‌رسه، بقيه برن. ترکه ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمع‌تر وايسين نون به ما هم برسه

-------------------------------------------------------------

عربه بلال مي خوره تا صبح اذان مي گه

-------------------------------------------------------------

يه مرده ، زنشو تو يه فيلم بد مي بينه آخر فيلم ميگه خدا شکر که فيلم بود

-------------------------------------------------------------

يارو ميره حرم داد مي‌ زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطي‌ مي‌شه! من پارسال اومدم ، حامله شدم

-------------------------------------------------------------

غضنفر ميره بالاي پل عابر پياده داد مي زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اين رودخانه مي بينيد که اومدين روش پل زدين

-------------------------------------------------------------

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه ‏داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي ‏باش که دوستت داشته باشه

-------------------------------------------------------------

پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي و دستيابي آن عزيزان به اورانيوم غني شده رو ولش کن "خودت چه طوري؟

-------------------------------------------------------------

يه برره اي به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ يارو مي گه : آره ، تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما

-------------------------------------------------------------

يك گاو نر دنبال يك گاو ماده مي افته گاو ماده هي فرار مي كرده دست آخر به يك كوچه مي رسه كه بن بست بوده برمي گرده و با حالت درماندگي مي گويد آخه چي از جون من مي خوايي گاو نر مي گه مااااااااااااااااااااااچ

-------------------------------------------------------------

گوش بده ببين چي ميگم . اگه يکي بهت پي ام داد گفت من حسن هستم و سراغ منو از تو گرفت بگو نمي شناسمش. اين يارو شماعي زاده فکر مي کنه گيتارش دست منه

-------------------------------------------------------------

يه پسره  به دختره ميگه بوس ميدي؟  ميگه نه ! پسره ميگه به جهنم بخاطر خودت گفتم من خودم زن دارم  

-------------------------------------------------------------

يه برره اي  ميميره ، شب اول قبر 62 تا فرشته ميان سراغش. 2تاشون سوال مي کردن  .... 60 تاشون حاليش مي کردن

                                         


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


چي بنويسم!!!!!

*************************

 به نام خدا

چي بنويسم وقتي چشمام از هجوم گريه خيسه

وقتي هيچ کس نميتونه گريه هامو بنويسه

چي بنويسم وقتي فلبت من و از توو قصه رونده

وقتي که به جز يه سايه کسي پيش من نمونده

چي بنويسم وقتي فرياد با سکوت فرقي نداره

وقتي هيچ کس نميتونه تو رو پيش من بياره

شب هم نفسي شب بلند تنهايي تو که هم نفسي بگو کجاي دنيايي

چي بگم وقتي زندگي بي تو جلوه اي نداره

وقتي فرياد من و خاموش توي کوچه جا ميزاره

وقتي که براي بغضم جز شکستن چاره اي نيست

چي بنويسم وقتي چشمام از هجوم گريه خيسه

چي بنويسم وقتي فرياد با سکوت فرقي نداره

 

عشق تنها ازادي در دنياست زيرا چنان روح را تعالي مي بخشد که قوانين بشري

و پديده هاي طبيعي مسير ان را تغيير نمي دهند .

محبوبم اشک هايت را پاک کن زيرا عشقي که چشمان مارا گشوده و ما را خادم

خويش ساخته موهبت صبوري و شکيبايي را نيز به ما ارزاني مي دارد . اشک

هايت را پاک کن و ارام بگير زيرا ما با عشق ميثاق بسته ايم و براي ان عشق است

که رنج نداري تلخي بي نوايي و درد جدايي را تاب مي اوريم .

زندگي بدون عشق به درختي مي ماند بودن شکوفه و ميوه . عشق بدون ريبايي

به گل هايي مي ماند بدون رايحه و به ميوه هايي که هسته ندارند ...

زندگي عشق و زيبايي يک روحند در سه بدن که نه از يکديگر جدا مي شوند و نه

تغيير مي کنند.

جان هاي خاکي ما که اشتياقي پنهان به حقيقت دارند

گاه به گاه براي مصالح زميني از ان دور مي شوند و براي هدفي زميني از ان

جدا مي افتند .

با وجود اين همه ي روح ها در دستان امن عشق اقامت دارند تا زماني که  مرگ

از راه برسد و انها را نزد خدا به عالم بالا ببرد .

خطاست اگر بينديشيم عشق حاصل مصاحبت دراز مدت و با هم بودني مجدانه

است. عشق ثمره ي خويشاوندي روحي است و اگر اين خويشاوندي در لحظه اي

تحقق نيابد در طول ساليان و حتي نسل هانيزتحقق نخواهد يافت.

فقط عشق آدم کور است که نه زيبايي را درک مي کند و نه زشتي را .

عشق وقتي دچار غم غربت باشد از حساب زمان و هياهوي ان ملول مي گردد.

عشق ميزباني مهربان است. گرچه براي مهمان ناخوانده خانه ي عشق سراب است و مايه خنده .

عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود جز در لحظه جدايي.

عشق در رداي افتادگي از کنارمان مي گذرد اما ما مي ترسيم و از او مي گريزيم يا در تاريکي پنهان مي شويم يا اينکه تعقيبش مي کنيم و به نام او دست به شرارت مي زنيم .

عشق رازي است مقدس

براي کساني که عاشقند عشق براي هميشه بي کلام مي ماند .

اما براي کساني که عشق نمي ورزند عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست .

حتي عاقل ترين مردمان نيز زير بار سنگين عشق خم مي شوند .

اما به راستي عشق به سبکي و لطافت نسيم خوش لبنان است.

عشق واژه اي است از جنس نور که با دستي از جنس نور بر صفحه اي از جنس نور نوشته مي شود .

عشق همانند مرگ همه چيز را دگرگون مي کند .

نخستين نگاه معشوق به روح ازلي مي ماند که بر سطح اب روان شد بهشت و جهنم را افريد سپس گفت: باش! وهمه چيز موجود شد.

هنگامي که عشق دامن مي گسترد کلام خاموش مي شود .

آدميان محصول عشق را تنها بعد از غيبت يار و تلخي صبر و تيرگي ياس درو خواهند کرد .

اي عشق که دستان خداييت

بر خواهش هاي من لگام زده

و گرسنگي و تشنگيم را تا وقار افتخار بالا برده

مگذار توان و استقامتم

از ناني تناول کند و يا از شرابي بنوشد

که خويشتن ناتوانم را وسوسه مي کند

بگذار که گرسنه ي گرسنه بمانم

بگذار از تشنگي بسوزم

بگذار بميرم و هلاک شوم

پيش از ان که دستي بر اورم

و از پياله اي بنوشم که تو ان را پر نکرده اي

يا از ظرفي بخورم که تو ان را متبرک نساخته اي

 

 

دلم مي خواد به خاطرت خاطره ها را پاک کنم

خاطره هاي خاطر تو ؛تو سينه ها ثبت بکنم

دلم مي خوادکه اشکامو رو دست تو جاري کنم

چشمامو زنجير بزنم فقط به تو نگاه کنم

زبو نموقفل بزنم براي تو حرف بزنم

زخمهاي قلب عاشقو با اسم تو دوا کنم

دلم مي خواد که دفترو به خاطر تو پر بکنم

قلمهاي سياهمو به خاطرت سفيد کنم

دفتراي روي زمين براي اسم تو کمند

مي رم رو طاق آسمون اسم تو را حک مي کنم

با يک جرقه نگات خورشيدو آتيش مي زنم

عکس چشاتو مي برم روي شبو کم مي کنم

چند تا تار از مو هاي تو اگه که تو دستام باشه

اون ها را رو ريسمون مي کنم چشمها رو زنجير مي کنم

کسي نگاهت نکنه؛ چشم تو رو چشم نزنه

هر چند اگه که تو بخواي دنيا رو عاشق مي کنم

دلم مي خواد براي تو خودم را مجنون بکنم

بيابوناي مجنونو پر از شقايق بکنم

تيشه فرهاد بگيرم دنيا را در هم بکنم

کتيبه ي عشق تو رو روي زمين حک مي کنم

تيغ نگاتو مي گيرم گلها را از بن مي زنم

آخه تو يک دنيا گلي ،اون ها را پرپر مي کنم

گلهاي پرپر شده رو به زير پات فرش مي کنم

خا رها شونو يکي يکي تو قلب و سينه ام مي کنم

 اگه نگاهم نکني روزي هزار بار مي ميرم

اگه نگامم بکني دو باره باز جون مي کنم

اگه بهم بگي برو مي رمو بيچاره مي شم

اقيانوساي آبي را با گريام سرخ مي کنم

دوست دارم ،عاشقتم اينها که ارزش ندارن

آخر يه روز به خاطرت جون مي دمو دق ميکنم

 *************************


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

 

سال نو مبارک


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

                     

                             به نام خدا

دوستاي گلم سلام حلالم کنين که مزاحمتون بودم وقت تحويل سال  دعا کنين و بياين با هم براي تمامي بيماران و نيازمندان دعا کنيم که بهترين راه براي حرف زدن با خداست  دوستتون دارم و سال خوبي براتون ارزو دارم

 

از تمامی دوستانم که منو تو این وبلاگ همراهی کردن متشکرم

از مریم و احمد عزیزم تشکر می کنم

 

سال نو مبارک 

 

 

                           


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 16:21 موضوع | لینک ثابت


با طول وعرض سلام

                       

با طول وعرض سلام
 
 اگه یه روز دلت خواست بدونی که چقدر دوست دارم
خواستی بدونی باورت دارم ...
تمام نفس هایی که تا حالا کشیدی +تمام گام هایی رو که تا حالا برداشتی+
تمام قطره هایی که باید به درد دلشون گوش کنی+تمام گل برگ های سرخی
رو که نامت رو روشون حک کردم +تمام ستاره های آسمون رو به توان
بی نهایت برسون ... تا بفهمی که چقدر دوست دارم ...
و من تا روزی که آنها رو حساب کنی دوستت دارم    ...
 
                                                                
                      
    
                      


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 13:36 موضوع | لینک ثابت


خيلي دوست دارم

                                                              

 

می دونی اگه خورشید بمیره چی می شه . اونوقت زمین دورتومی گرده . ولی من نمی زارم چون فقط من باید دورت بگردم

 

قلبم را *با تو قسمت ميکنم* شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني*نداشته باشد اما........* براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي را*در دستانت حس کني

 

       

 

سلام ببخشين مزاحم شدم .. يه کاري باهات دارم واسم انجام ميدي؟ امشب اينجا هوا ابريه .. ماه توي اسمون نيست ، ميشه خواهش کنم امشب تو به جاي اون توي اسمون باشي ؟اخه از تو ماهتر پيدا نکردم

 

اگه خوابي بيدار شواگه بيداري بشين اگه نشستي پاشو راه برو اگه راه ميري بدو اگه ميدوي يه پشتک بزن و خوشحال باش که از طرف من يه آف واست اومده

 

                                    

            

              خيلي دوست دارم                                     

                                                                

                                                    


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت


داستان های کوتاه و جالب

زنی زیبا می رفت، مردی او را دید ودنبال او روان شد، زن پرسید که چرا پس من می آیی؟ مرد گفت: بر تو عاشق شده ام. زن گفت: بر من چه عاشق شده ای، خواهر من از من خوبتر است واز پس من می آید، برو بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت وزنی بد صورت دید، بسیار ناخوش گردید وباز نزد زن رفت و گفت: چرا دروغ گفتی؟ زن گفت: تو راست نگفتی اگه عاشق من بودی، پیش دیگر چرا می رفتی؟

دوست واقعي:

     در تاريخ آورده‌اند ابوالعيناء به ديدن عبد ا.. ابن منصور كه  بيمار شده و بهبود يافته بود رفت. از خادم منصور پرسيد حال آقا  چگونه است؟ خادم گفت: الحمدلله همانطور كه شما و دوستانش انتظار داريد. ابوالعيناء لبخندي زد وگفت: عجب، پس چرا صداي شيون و زاري زن‌ها بلند نيست


 

نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت